فکر می کنید با تماشا کردن برنامه های تلویزیونی همه چیز را درباره آمریکایی ها می دانید؟

دستگاه کنترل از راه دور در دست یک فرد (Shutterstock)
(شاتراستاک)

 

آمریکایی های واقعی مانند افراد سختکوش و موفق (چپ) با شخصیت کارتونی هومر سیمپسون که کلیشه ای از آمریکایی ها است، بسیار متفاوتند. (وزارت امور خارجه)
آمریکایی های واقعی مانند افراد سختکوش و موفق (چپ) با شخصیت کارتونی هومر سیمپسون که کلیشه ای از آمریکایی ها است، بسیار متفاوتند. (وزارت امور خارجه)

اولین صحنه ما، در رُم در نخستین ساعات بامداد یکی از آخرین روزهای تابستان در سالن صبحانه (هتل) البرگو، با قیمت متوسط که در خدمت تجارت گردشگری این کشور است و در فاصله خیلی کمی از معبد پانتئون واقع شده، آغاز می شود.

خدمتکاران هتل که فیلیپینی تبار هستند در حالی که کت های سفید نیم تنه به تن دارند، این سو و آن سو می روند و در همین حال میهمانان هتل که بیشتر خانواده های انگلیسی، فرانسوی، یونانی، و اسپانیایی هستند، با کراسان ها و شیرینی ها و پارچ های آبمیوه از خود پذیرایی می کنند و در عین حال نوعی بی تفاوتی همراه با احترام را نسبت به یکدیگر با حفظ حریم شخصی خود رعایت می کنند. همه چیز در یک همهمه آرام و در عین کارآمد و در سکوتی متناسب با ساعت یادشده انجام می گیرد.

در این هنگام درهای آسانسور باز می شوند و او وارد می شود.

او مردی بسیار درشت است. لزوما چاق نیست؛ بلکه درشت اندام و درشت استخوان است. او ظاهرا سعی کرده بود مرتب به نظر بیاید، اما در این کار چندان موفق نبوده است. موهایش آشفته و نامرتب است و هر چه با دست های گوشت آلود خود در حالت دادن به موهایش تلاش کرده، ناکام مانده است.

پشت پیراهنش از درون شلوارش بیرون زده است و خود شلوارش هم تازه دو اینچ زیادی کوتاه است، جوراب هایش هم سفید و تا خورده هستند.

او به یکی از پیشخدمت ها نزدیک می شود و دستش را به شدت تکان می دهد.

بی دلیل می گوید: “من شنیدم که اینجا یک بوفه صبحانه مجانی هست.” البته او این حرف ها را به زبان انگلیسی می گوید؛ بدون این که حتی به این احتمال فکر کند که در رُم است و دارد به یک زبان بیگانه حرف می زند.

او ادامه می دهد: “من اهل مینیاپولیس هستم. من و زنم تازه رسیده ایم. پرواز طولانی داشتیم. من به او گفتم که برایش یک بلوبری مافین می آورم. یک روز است که نخوابیده ام. ما اهل مینیاپولیس هستیم.”

پیشخدمت بوفه را به او نشان می دهد.

او نگاهی به بوفه و انواع نان ها و کاسه های میوه می اندازد و با صدای بلند می گوید: “بلوبری مافین ها کجا هستند؟ زنم واقعا عصبانی است. ما تازه از مینیاپولیس رسیدیم.”

 

ریچارد بیلین (چپ) یک وکیل مستقر در نیوجرسی است که به شهرهای محلی کمک می کند تا خود بر شهروندانشان حاکمیت کنند. مانند اکثر آمریکایی ها، او به مشارکت در جامعه وخانواده علاقه زیادی دارد- و هیچ شباهتی به هومر سیمپسون ندارد. (جیل واکر/ وزارت امور خارجه)
ریچارد بیلین (چپ) یک وکیل مستقر در نیوجرسی است که به شهرهای محلی کمک می کند تا خود بر شهروندانشان حاکمیت کنند. مانند اکثر آمریکایی ها، او به مشارکت در جامعه وخانواده علاقه زیادی دارد- و هیچ شباهتی به هومر سیمپسون ندارد. (جیل واکر/ وزارت امور خارجه)

او همچنان به روده درازی خود ادامه می دهد و از این که  بلوبری مافین موجود نیست ابراز شگفتی می کند. او با صدای بلند و با لحنی شگفت آمیز می گوید: “آخر چه طور ممکن است که شما صبحانه بدهید، ولی بلوبری مافین نداشته باشید؟” – و سپس از بابت نبودن بیگل و همین طور پنیر خامه ای حاوی سبزیجات ابراز شگفتی می کند. او می گوید که در تمام طول شب به همراه همسرش در حال پرواز از مینه سوتا، محل سکونت شان بوده است.

حال، نگاه همه به او دوخته شده است.

او که می کوشد نارضایتی خود را پنهان نگه دارد، دو بشقاب پلاستیکی را برمی دارد. برای آخرین بار هم با صدای بلند به همه خبر می دهد که می خواهد غذا را برای خانمش که تمام شب را نخوابیده و پرواز کرده و از مینیاپولیس آمده، به طبقه بالا ببرد!

وقتی که در آسانسور در حال بسته شده است، با صدای بلند می گوید: “روزتان خوش!” چنان به موقع می رود که خنده های میهمانان دیگر را نمی شنود. یکی از کودکان که در حال خوردن نان سوخاری با کره است، بالا را نگاه می کند.

او می گوید: “آمریکایی!” و مانند هومر سیمپسون می گوید: “داااا!” و یکهو همه در سالن صبحانه می زنند زیر خنده.

از تابستان گذشته که خودم شاهد روی دادن این ماجرا بودم هنوز پیش نیامده که یک هفته بگذرد و من به فکر این تابلوی جهانی نیافتم؛ البته گاه به صورت سرگرمی و گاه با وحشت!

همه کسانی که اهل ایالات متحده هستند، با عبارت “آمریکایی زشت” که از یکی از پرفروش ترین کتاب ها و فیلم های محبوب اوایل دهه ۱٩۶٠گرفته شده است، زندگی کرده اند. اما وقتی که من آن مرد مافین طلب اهل مینیاپولیس را به یاد می آورم، با خود می اندیشم که شاید عبارت آمریکایی زشت جای خود را به یک کاریکاتور دیگر داده باشد: نه شریر، بلکه قابل ترحم؛ نه بی ادب، بلکه پُر سر و صدا؛ بدون ظرافت، گونه ای ابله یا دلقک و مسخره.

یک کلیشه در مورد ما توسط یک یا شاید هم چندین کلیشه دیگر که به همان اندازه نادرست و غلط انداز هستند، جایگزین شده است.

پرزیدنت اوباما در سال ٢٠٠٩  در یک گردهمایی دانشجویان در استانبول گفت: “من از کلیشه هایی که در مورد ایالات متحده وجود دارند، آگاه هستم. … و من می دانم که بسیاری از آنها با برنامه های تلویزیونی و فیلم های سینمایی و اطلاع رسانی نادرست شکل گرفته اند؛ نه با تبادل یا گفتمان مستقیم و بی واسطه.”

این مقاله و شرح زندگی واقعی چهار آمریکایی که در آن می آیند، تلاشی است برای تصحیح برخی از برداشت های نادرست کنونی. همان طور که پرزیدنت اوباما گفته است جهان معمولا فریب داده می شود و آمریکا را از دریچه نمادهایی که فرهنگ عامه آن به وجود آورده است، می بیند. – این یعنی هومر سیمپسون – اما نادرستی نمادها و کلیشه ها را می توان از طریق قرار دادن آنها در معرض این ضدعفونی کننده جهانی، یعنی زندگی واقعی به اثبات رساند.

یک حقیقت غیرقابل انکار این است که مانند بیشتر کلیشه های مؤثر، تصویر ارائه شده از هومر سیمپسون با ذره ای حقیقت هم همراه است. بیایید این را بپذیریم که آن مرد مینیاپولیسی وراج ما در رُم شباهت زیادی به شوهر مارج سیمپسون داشت. اما اگر او واقعا شبیه هم میهنان خود بود، در این صورت آنهایی که در حال خوردن صبحانه بودند با پذیرفتن کلیشه موجود به خیلی چیزها درباره او پی نخواهند برد.

آن چه که آنها ندیدند – تنها چند نمونه کوچک از آن – ساعاتی بود که او احتمالا در کشور خود به خدمت در “لاینز کلاب” اختصاص می دهد. (آمریکایی ها در سال ٢٠۱۴ بیش از ٧٫٧ میلیارد ساعت را صرف خدمات داوطلبانه کردند.) یا کلاس هایی که هر یکشنبه در کلیسا تدریس می کند. (بیش از نیمی از همه آمریکایی ها به صورت مداوم به یک محل عبادت می روند.) یا پولی که او برای باز نگه داشتن یک خیریه محلی برای اطعام فقرا می پردازد. (آمریکایی ها در سال ٢٠۱۴ بیش از ۳۳۵ دلار به سازمان های خیریه کمک کردند؛ البته منظور ۳۳۵ میلیارد دلار است ها! آها!)

یا درباره واقعیت بِی واچ فکر کنید! شاید بتوان گفت که این محبوب ترین برنامه تلویزیونی تاریخ است که بیشتر به خاطر به نمایش گذاشتن انواع گوناگونی از گرفتاری ها و دلبستگی های عشقی جوانان خوش هیکل بازیگر، آن هم در حالی که در مایوهای چسبان خود این سو و آن سو می دویدند، مشهور شد.

البته در این تصویر کاریکاتور هم بارقه ای از حقیقت وجود دارد. هر کسی که از یک سواحل آمریکا بازدید کند، می تواند به قدرت جسمانی و شور و حرارت حسادت برانگیز نجات غریق های اقیانوس شهادت دهد. اما ورای زرق و برق ظاهری و جذابیت واقعی این کار حقیقتی بس قابل ستایش تر در آن نهفته است، و آن این است که برای یک نجات پرحادثه کمتر از جلوگیری از بروز حادثه ارزش قائل است.

نجات غریق های اقیانوس باید ساعت های متمادی آموزش های سخت را در مهارت هایی گوناگون و متنوع، از پاروزنی گرفته تا صخره نوردی، پشت سر بگذارند و در همه حال همیشه یک هدف، یعنی حفظ جان انسان را در نظر داشته باشند. حالا شیرجه زدن دیگر بخش اختیاری این شغل است.

افتخار و غروری که نجات غریق های اقیانوس در انجام جنبه های کم حادثه تر کارشان دارند، ما را به یک پس زمینه دیگر که در پس این نمادها دیده می شود، رهنمون می گردد. آمریکایی ها برای یک اثر ارزشمند، یک کار که به خوبی و کامل انجام شده است، ارزش زیادی قائل هستند.

گروهبان کیسی اوئنز (چپ) از اداره خدمات غریق نجات سان دیگو بر ساحل نظارت می کند. غریق نجات ها تعلیمات دشواری را برای واکنش در موارد اضطراری پشت سر می گذارند و به سختی کار می کنند تا از وقوع حوادث پیشگیری کنند. (رابرت بنسون/ وزارت امور خارجه)

برای بسیاری از آمریکایی پول همه چیز نیست.

پرزیدنت اوباما برای دانشجویانی که در استانبول بودند، تشریح کرد که چگونه می شود که معمولا فرهنگ عامه آمریکایی ها را به عنوان “خودخواه و خشک و بی احساس” به تصویر می کشد. حالا چند صحنه از این رختخواب به آن رختخواب رفتن را هم که به آن اضافه کنیم، توصیف دقیقی از کارمندان کلیشه ای آمریکایی خواهید داشت؛ مثل وکیل های تلویزیونی در سریال بوستون لیگال یا پزشکان تلویزیونی در آناتومی گری.

اما این هیچ شباهتی به زندگی ریچارد بیلین ندارد. ریچارد بیلین تصمیم گرفت تا یک شغل در یک شرکت بزرگ و حقوق بالای خود را رها کرده و در شهر کوچک مریستون نیوجرسی وکالت کند. یا دکتر ناتالی آچونگ که از اهالی کوئینز و بروکلین است و در بیمارستان های ویژه خدمت به تهیدستان کار می کند و در عین حال خودش دو بچه را سرپرستی کرده است.

او می گوید: “من احساس می کنم که در کار کردن و معرفی بهترین دارو به کسانی که ممکن است توان مالی رفتن نزد پزشکان خوب را ندارند، ارزشی بسیار بالا وجود دارد… همه چیز که پول نیست.”

دکتر ناتالی آچونگ در مرکز پزشکی سن وینسنت در بریج تاون، کانتیکات کار و به بیماران کم درآمد و گروه های اقلیتی که اغلب به مراقبت های پزشکی با کیفیت دسترسی ندارند، کمک می کند. (ست هریسون/ وزارت امور خارجه)

بیشتر آمریکایی ها – پزشکان یا وکلا، ویولن نوازها یا نجات غریق ها؛ چه آنهایی که در این کشور به دنیا آمده اند و چه آنهایی که متولد کشورهای دیگر هستند و به شهروندی ایالات متحده درآمده اند- با این گفته موافق هستند.

کاترین کاندی، که والدینش کمی پیش از تولد او از السالوادور آمدند، به رغم زندگی شلوغی که دارد، دو جا کار می کند و درس هم می خواند، با انجام کارهای خیریه می خواهد غنای زندگی خود را افزایش دهد. او اعتراف می کند که با مشاهده نوجوانان مشهور و نمادین آمریکایی که در سریال دختر سخن چین که او دیده است با چه تبختری در خیابان های باشکوه منهتن بالا و پایین می روند، مثل بلر والدورپ خون آشام یا سرینا وندروودسن درنده خو، چگونه شگفت زده شده است.

کاترین که کارهای دیگری نیز انجام می دهد، کارهایی مانند مشاوره کردن در اردوهای دور از خانه، داوطلب شدن برای آموزش دادن به همکلاسی ها، و یا سازماندهی برنامه هایی برای جمع آوری اسباب بازی برای کودکان فقیر، می گوید: “در آن برنامه های تلویزیونی به نظر چنین می آید که این دختران تمرکزشان را روی بخش اجتماعی زندگی های خود قرار داده اند. “آهای بلر و سرینا، شما باید بروید و یک زنگی به روانشناسان تان بزنید!”

کاترین کاندی، یک دانش آموز ممتاز که به خدمات اجتماعی علاقه زیادی دارد، هزینه کالج خود را با یک بورسیه تحصیلی پرداخت کرد و سایر هزینه ها را با اشتغال به دو کار پوشش می دهد. (دیوید پال موریس/ وزارت امور خارجه)

تقریبا هر جای آمریکا را که نگاه کنید، شگفتانه ای مانند کاترین را خواهید دید؛ البته شگفتانه برای کسانی که انتظار دیدن سرینا و بلر را دارند و برای آنهایی که فرهنگ ایالات متحده را بر اساس نمادهای فرهنگ عامه ای که تولید کرده می شناسند، که البته گاه آن را خوب محسوب می کنند، ولی بیشتر اوقات آن را فرهنگی بیمار تلقی می کنند. از طریق این نمادها جهان یک آمریکایی بسیار متفاوت را می بیند: پوشالی و بیش از حد شهوانی، به نظر بدبخت و خودشیفته، متمایل به خشونت و کمی هم سبک مغز و شوخ و شنگ.

این کشور خیالی کاملا آماده است تا وجود آن را انکار کنیم.

آمریکایی هایی که در این مقاله توصیف شده اند، تصاویری هستند که از روی زندگی واقعی کشیده شده اند؛ نه کاریکاتورهایی که بر اساس اطلاعات ناقص، پیش داوری های نادرست، و یا داستان های مخدوش باد شده باشند. آنچه آنها بیان می کنند کم هیجان تر، کسل کننده تر، و در نهایت تأثیرگذارتر و انسانی تر است.

آمریکا کشوری متشکل از مردم واقعی است که زمانی مردمی دریادل، سختکوش، دقیق، و مبتکر بودند که با احساسات هم نوعانشان احساساتی می شدند و به طور کلی خیلی قابل تحسین بودند، حتی اگر هم هر از گاه با سر و صدای خیلی زیاد در جایی که نباید به جستوجوی بلوبری مافین بپردازیم!

این مقاله – و پیوندهایی که در مورد برخی آمریکایی های واقعی منتشر شده اند – از “فرهنگ عامه و  آمریکای واقعی” برگرفته شده اند که توسط اداره برنامه های اطلاعات بین المللی وزارت امور خارجه ایالات متحده منتشر شده است.

اندرو فرگوسن، نویسنده این مقاله، سردبیر ارشد مجله ویکلی استاندارد و ستون نویس بلومبرگ نیوز است. وی برای نیویوک تایمز، واشنگتن پست، و بسیاری دیگر از نشریات قلم زده است و همچنین نویسنده چند کتاب، ازجمله “سرزمین لینکلن: ماجراهای آمریکای اِیب [آبراهام]” است.